+ یک داستان واقعی

بنام خداوند بزرگ

یک داستان واقعی

هوا خیلی داغ و شرجی بود. اعظم با تعدادی از همسایه ها در قسمت عقب وانت نشسته بودند وبه سمت اهواز می‌رفتند .
گاهی با خواندن آهنگ های محلی سختی راه را تحمل میکردند .
جاده شلوغ بود و اعظم و شوهرش برای خریدن  سیسمونی میرفتند و چقدر از این سفر خوشحال بودند.

راننده به علت شب نخوابی احساس خستگی می‌کرد. پلکها سنگین شده بودند. راننده نمی‌توانست درست فکر کند. سرعت غیر مجاز.وقتی وارد شانه خاکی شد بیدار شد میخواست وانت را به راه اصلی براند که این تغییر مسیر با بر خورد جلوی تریلی با پهلوی وانت مصادف گردید.  وانت واژگون به خارج از جاده کشیده شد. اعظم  ا ز پشت وانت به سطح اسفالت پرتاب و در زیر چرخ‌های تریلی قرار گرفت وتمام محتویات شکمش به اطراف پاشیده  شد!

گشت جاده بودم. جریان تصادف جهت برسی به من اطلاع داده شد. در محل مردی که گریه میکرد و خاک به سرش می‌ریخت همش تکرار میکرد بخدا حامله بود. به پاسگاه ژاندارمری خبر داده شد و جسد به پزشکی قا نونی  انتفال یافت.

دو روز از جریان تصا دف  گذشته بود جهت انجام کاری به پاسگاه رفتم و صحبت به حادثه کشید . معلوم شد برابر اعلام پزشکی قانونی اعظم حامله نبوده و .جنینی بدست نیامده . با توجه به اصرار زیاد شوهر اعظم, که او حامله بوده باید دنبال مفقوده ای می‌گشتیم.  با تعدادی از پرسنل و سربازان پلیس راه به محل رفتیم و قرار شد کناره های جاده ودر زیر بوته ها را خوب بگردند.

بعد از یک ساعتی یکی از سربازان داد زد پیدایش کردم!

پسر بود حدود هشت ماهه و دست هایش زیر آفتاب به سمت بالا خشک شده بود!

نویسنده : پرسئوس ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ داستان کوتاه

استادیوم مملو از جمعیت بود.ازهمه دنیا آمده بودند.
تعدادشان آنقدر زیاد که قابل شمارش نبودند.
بابد همه در مسابقه شرکت میکردند این قانون اصلی این جدال بزرگ بود.
ولی بعضی ها به قوانین خاص این مسابقه آشنایی نداشتند و کاری را که دلشان می‌خواست میکردند.
همه  قبل از انروز . وقتی میخواستند درمسابقه ای شرکت کنند تمرینات بسیاری را انجام می دادند که سریعتر از دیگران از خط پایان بگذرند.
وقتی نوبت او رسید با افرادی بسیار زیاد مسابقه را شروع کردند.
ولی راه پر پیچ وخم بود و سخت.
دریعضی جاها سربالایی ودر بعضی جاها سرپائینی! ولی او اصلا نمی خواست زود برسد و می‌خواست آخرین نفری باشد که از خط پایان می‌گذرد!
او لنگان لنگان با قدمهای سنگین و حرکت لاک‌پشت‌گونه به راه خود ادامه می‌داد.
در مسیر افراد زیادی را که می‌شناخت از بستگان, دوستان, آن‌هایی که خیلی دوستشان داشت را می‌دید! او داد می‌زد "یواش‌تر یواش‌تر" ولی فایده‌ای نداشت و او رفت رفت رفت!
و آخرین نفر دسته خود بود که از خط پایان عبور کرد و گذر خود را شروع کرد! شروع بسیار زیبا و قشنگی که خالق بزرگ ما آن را پرداخت نموده!

                                                    پنجم بهمن1391 _ پرسئوس

نویسنده : پرسئوس ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ طلائی ترین

بودن با کسی که دوستش نداری .

ونبودن با کسی که دوستش داری هر دو رنج است.

پس اگر همفکر خودرا نیافتی مثل خدا تنها باش.                                                                                                                               کوروش بزرگ بنیان گذارونخستین شاه هخامنشی

نویسنده : پرسئوس ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دکه‌ی روزنامه فزوشی

                                             بنام خدا                                                        

 دکه روزنامه فروشی  

به بهانه بازدید ازنمایشگاه مطبوعات.              غروب یک روز سرد پائیزی خش خش صدای برگ های درختان زردپائیزی درزیر پا یادآور سنفونی بسیار زیبائیست. سرمای ناشی از باد سردی که می وزد تا مغز استخوان نفوذ میکند. در حالی لبه های یقه پالتویم را حسابی بالا کشیده درپیاده روئی که دیوارهایش کاه گلی است و منتهی می شود به خانه پدری طبق عادت همیشگی جلوی دکه روزنامه فروشی ایستاده وغرق در تیترها و عکسهای روزنامه ها و مجلات روی  پبشخوان دکه شده و چقدر قشنگ و زیبا و رویائی میروم عقب عقب باز هم عقب تر . اواخر دهه 30 زمانی که دبستان خطیر در میدان گرگان میرفتم .وقتی با مامانم   برای خرید به خیابان وبازار میرفتیم همیشه نیروی مرموزی مرا به سمت دکه روزنامه فروشی میکشاند! محو تماشای روزنامه ها و   مجلات میشدم وبزرگترین آرزویم این بود که ای کاش همه اینها مال من بود تا همه را بخوانم .و بخاطر چسبیدن به دکه چند دفعه ای از مامانم حسابی کتک سیری را نوش جان کرده بودم . چون مامان فکر میکرد دنبالش دارم میام وقتی بر میگشت منو نمیدید دق دلی گشتن و پیدا کردنمو حسابی سرم خالی میکرد. ولی من دست بردار نبودم و همه روزنامه ها و مجلات را دوست داشتم .عاشق کیهان بچه ها .اطلاعات دختران پسران.توفـــــیق.فیلم وهنر . ستاره سینما.سپیدوسیاه.فردوسی.اطلاعات هفتگی. و....................بودم  

یکروز بعداز ظهر که از مدرسه به خانه آمدم اوضاع خانه خیلی فرق کرده بود. و بیشتر فامیل به منزل ما آمده بودند تا تازه وارد خانه مارا ببینند . تــــــــــــلویــــزیون! باگذشت روزگار تلوزیون اهمیت بیشتری در خانواده 6 نفری ما پیدا میکرد.مادر بزرگ دیگر زودتر از همه ما میخوابید مادربزرگ تلویزیون را دوست نداشت چون ما محو تماشای برنامه های آن بودیم و  دیگر مجالی برای شنیدن قصه های قبل از خوابش مثل.توی کوچه با آب و تاب فراوان قصه فیلم ها را برای بچه ها تعریف میکردم از زورو.کهکشان.  نبرد.توسن.سرکاراستوار.مضحک قلمی (کارتون).میکی موس و..........حسابی   آب از لب لوچه شان راه میافتاد . خیلی دوست داشتند به خانه ما بیایندوتلویزیون تماشا کنند.مخصوصا   رفیقم محسن که دو تا خانه بالاتر از ما می نشستندمن همیشه به او غبطه می خوردم وحسودیم میشد ودوست داشتم جای او باشم بابای محسن یک دوچرخه هرکول انگلیسی داشت ودر ترکش خورجینی آویزان که داخلش بهترین چیزهای دنیا را میشد دید.بابای محسن کار پخش روزنامه ها و مجلات را با همین دو چرخه انجام میداد.واقعا محسن این همه مطالب دیدنی و خواندنی در اختیار دارد و من باید پول تو جیبی که برای خرید تنقلات میگرفتم راپس انداز و منتظر شنبه باشم بخاطراین که جلوی محسن کم نیاورم تبلیغ تلویزیون و برنامه هایش را میکردم و هر روز اشتیاق او برای دیدن برنامه های تلویزیون بیشتر می کردم.بالاخره با محسن معامله ای کردیم که عاقبت خوشی نداشت؟قرار شد محسن از مجله ها بیاره من هم ازمامان اجازه گرفتم که محسن بیاید وتلوزیون تماشا بکند. از آنروز محسن یواشکی یکی از مجله‌ها را برای من میاورد و خودش چنان محو تماشای تلوزیون میشد که انگار در این دنیا سیر نمیکند اغلب اوقات برادر کوچکش میامد دنبالش و میگفت:(مامان گفته میکشمت پاشو بیا) دوره بسیار خوبی بود از خواندن روزنامه ها و مجله ها حض و کیف فراوان میبردم ولی یک روز بعداز ظهر که منتظر محسن بودم نیامد!

  فردای ان روز در مدرسه محسن خودش را از من قایم میکرد! به طرفش رفتم.صورتش را از من مخفی میکرد گفتم سلام محسن چطوری؟ چرا نیومدی؟ با من قهری؟ محسن با بغض گفت:(ببین بابام فهمید و دیروز منو کشت) وقتی صورتش را به سمت من چرخاند اثار ضربات محکمی که روی صورتش نقش بسته بود مشخص شد ولی با التماس میگفت:(تو میذاری بازم بیام تلوزیون تماشا کنم؟)

صدای رعد من را به خود میاورد که ای از آن سالها که بسیار میگذرد ولی هنوز ان حس وعلاقه به دکه روزنامه فروشی را در خود دارم ولی دیگر ارزویم نیست که همه انها را داشته باشم و بخوانم.

با نگاهی به انتهای پیاده‌رو کاه‌گلی به سمت خانه ی پدری روانه میشوم.                                                                                       

نویسنده : پرسئوس ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

بنام تنها یاری که سپاسگزاریم وشاکر برای آنچه که داده ونداده.

آنروزها رفتند .

آنروزهای خوب.

آن آسمانهای پرازپولک.

آن شاخساران پرازگیلاس.

آن خانه های تکیه داده درحفاظ سبز پیچکها به یکدیگر.

آن بام های بادبادکهای بازیگوش.

آن کوچه های گیج از عطراقاقیا.

آن روزها رفتند.

آن روزهای جذبه وحیرت.

آن روزهائی که هرسایه رازی داشت. . . . ..

همیشه دروجودماآدمهاگذشته های ازدست رفته نمودوجایگاه خاصی داردوآنهازیباترین فصل زندگیمان را میسازد.درشعر. آنروزهاازمجموعه تولدی دیگر فروغ.شعرها دارای روح وحالتی متفاوت اجتماعی انتقادی وبیدارگرانه مباشد.درشعرفروغ نیز وصف طبیعت وشتایش زیبائیهای آن جائی خاص وگاه حالت نمادی ومثالی دارد.

فروغ با استفاده آزادانه از کلمات وترکیبات موردنیاز در شعر خویش وبیش از آن با تصویر هائی که پدید آورده توانسته بخصوص برخی مظاهر خشن وناهموار زندگی مردم را در شعرش نمایش بدهد.

شعر فروغ با همه فرازهاوفرودها که دارددرادب معاصر فارسی جایگاهی شایسته وممتاز احراز کرده  .ونمودار احوال نسلهائی است خاموش. که او ازضمیر آنهاسخن گفته .خودراازسلاله درختان می دانسته. وچون از تنفس هوای مانده ملول شده. از پرنده ای که مرده بود این پند را به گوش جان شنیده که. پروازرابخاطربسپار.

 

 

 

 

    

 

 

نویسنده : پرسئوس ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ روزهای قدیم

بنام تو که هیچ روزی را بدون آن به سر نمی کنم .  

  خیلی قدیما که خیلی هم هنوز دوستش دارم و بوی .نه .عطرکاه گل که روی آن را آب پاشیدن, درفضای قشنگ حیاط مادربزرگ پخش میشد. وقتی ازخواب قیلوله بیدار میشدم وارد حیاط میشدم مادر بزرگم بساط قشنگی درست کرده بود. سماور ذغالی که مثل طلا بود قل قل میجوشید سایه درخت هلو درکنارحوض بزرگی با آن تلمبه که آب را از اب انبار میکشید وخودش را به رخ میکشید. وماهی قرمزهایی درکنار هم زندگی میکردند و درطاقچه های کنار حیاط شمعدانی های خوشگل و قشنگی که رنگ قرمز آن ها رویایی بود . مامان هم بساط کاهو را علم کرده بود با سکنجبین. بعضی از روزهای دیگه هم شبدر با سرکه که حسابی  حال میداد . کف حیاط باآن آجرهای خشتی فرش شده  بود. دیوارهای حیاط همه باکاهگل اندود شده بود . دیوارها سرجایشان بودند ساکن و ما هی قدمیکشیدیم و از آنچه که به آن تعلق داشتیم دور میافتادیم . الان آن قصر رویا هایم به خرابه با دیوارهای بلند چند طبقه بدون کاهگل تبدیل شده و روز بروز آدمیت به آخر خود نزدیک میشود  !                                          

نویسنده : پرسئوس ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک