+ روزهای قدیم

بنام تو که هیچ روزی را بدون آن به سر نمی کنم .  

  خیلی قدیما که خیلی هم هنوز دوستش دارم و بوی .نه .عطرکاه گل که روی آن را آب پاشیدن, درفضای قشنگ حیاط مادربزرگ پخش میشد. وقتی ازخواب قیلوله بیدار میشدم وارد حیاط میشدم مادر بزرگم بساط قشنگی درست کرده بود. سماور ذغالی که مثل طلا بود قل قل میجوشید سایه درخت هلو درکنارحوض بزرگی با آن تلمبه که آب را از اب انبار میکشید وخودش را به رخ میکشید. وماهی قرمزهایی درکنار هم زندگی میکردند و درطاقچه های کنار حیاط شمعدانی های خوشگل و قشنگی که رنگ قرمز آن ها رویایی بود . مامان هم بساط کاهو را علم کرده بود با سکنجبین. بعضی از روزهای دیگه هم شبدر با سرکه که حسابی  حال میداد . کف حیاط باآن آجرهای خشتی فرش شده  بود. دیوارهای حیاط همه باکاهگل اندود شده بود . دیوارها سرجایشان بودند ساکن و ما هی قدمیکشیدیم و از آنچه که به آن تعلق داشتیم دور میافتادیم . الان آن قصر رویا هایم به خرابه با دیوارهای بلند چند طبقه بدون کاهگل تبدیل شده و روز بروز آدمیت به آخر خود نزدیک میشود  !                                          

نویسنده : پرسئوس ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک