+ داستان کوتاه

استادیوم مملو از جمعیت بود.ازهمه دنیا آمده بودند.
تعدادشان آنقدر زیاد که قابل شمارش نبودند.
بابد همه در مسابقه شرکت میکردند این قانون اصلی این جدال بزرگ بود.
ولی بعضی ها به قوانین خاص این مسابقه آشنایی نداشتند و کاری را که دلشان می‌خواست میکردند.
همه  قبل از انروز . وقتی میخواستند درمسابقه ای شرکت کنند تمرینات بسیاری را انجام می دادند که سریعتر از دیگران از خط پایان بگذرند.
وقتی نوبت او رسید با افرادی بسیار زیاد مسابقه را شروع کردند.
ولی راه پر پیچ وخم بود و سخت.
دریعضی جاها سربالایی ودر بعضی جاها سرپائینی! ولی او اصلا نمی خواست زود برسد و می‌خواست آخرین نفری باشد که از خط پایان می‌گذرد!
او لنگان لنگان با قدمهای سنگین و حرکت لاک‌پشت‌گونه به راه خود ادامه می‌داد.
در مسیر افراد زیادی را که می‌شناخت از بستگان, دوستان, آن‌هایی که خیلی دوستشان داشت را می‌دید! او داد می‌زد "یواش‌تر یواش‌تر" ولی فایده‌ای نداشت و او رفت رفت رفت!
و آخرین نفر دسته خود بود که از خط پایان عبور کرد و گذر خود را شروع کرد! شروع بسیار زیبا و قشنگی که خالق بزرگ ما آن را پرداخت نموده!

                                                    پنجم بهمن1391 _ پرسئوس

نویسنده : پرسئوس ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک