+ دکه‌ی روزنامه فزوشی

                                             بنام خدا                                                        

 دکه روزنامه فروشی  

به بهانه بازدید ازنمایشگاه مطبوعات.              غروب یک روز سرد پائیزی خش خش صدای برگ های درختان زردپائیزی درزیر پا یادآور سنفونی بسیار زیبائیست. سرمای ناشی از باد سردی که می وزد تا مغز استخوان نفوذ میکند. در حالی لبه های یقه پالتویم را حسابی بالا کشیده درپیاده روئی که دیوارهایش کاه گلی است و منتهی می شود به خانه پدری طبق عادت همیشگی جلوی دکه روزنامه فروشی ایستاده وغرق در تیترها و عکسهای روزنامه ها و مجلات روی  پبشخوان دکه شده و چقدر قشنگ و زیبا و رویائی میروم عقب عقب باز هم عقب تر . اواخر دهه 30 زمانی که دبستان خطیر در میدان گرگان میرفتم .وقتی با مامانم   برای خرید به خیابان وبازار میرفتیم همیشه نیروی مرموزی مرا به سمت دکه روزنامه فروشی میکشاند! محو تماشای روزنامه ها و   مجلات میشدم وبزرگترین آرزویم این بود که ای کاش همه اینها مال من بود تا همه را بخوانم .و بخاطر چسبیدن به دکه چند دفعه ای از مامانم حسابی کتک سیری را نوش جان کرده بودم . چون مامان فکر میکرد دنبالش دارم میام وقتی بر میگشت منو نمیدید دق دلی گشتن و پیدا کردنمو حسابی سرم خالی میکرد. ولی من دست بردار نبودم و همه روزنامه ها و مجلات را دوست داشتم .عاشق کیهان بچه ها .اطلاعات دختران پسران.توفـــــیق.فیلم وهنر . ستاره سینما.سپیدوسیاه.فردوسی.اطلاعات هفتگی. و....................بودم  

یکروز بعداز ظهر که از مدرسه به خانه آمدم اوضاع خانه خیلی فرق کرده بود. و بیشتر فامیل به منزل ما آمده بودند تا تازه وارد خانه مارا ببینند . تــــــــــــلویــــزیون! باگذشت روزگار تلوزیون اهمیت بیشتری در خانواده 6 نفری ما پیدا میکرد.مادر بزرگ دیگر زودتر از همه ما میخوابید مادربزرگ تلویزیون را دوست نداشت چون ما محو تماشای برنامه های آن بودیم و  دیگر مجالی برای شنیدن قصه های قبل از خوابش مثل.توی کوچه با آب و تاب فراوان قصه فیلم ها را برای بچه ها تعریف میکردم از زورو.کهکشان.  نبرد.توسن.سرکاراستوار.مضحک قلمی (کارتون).میکی موس و..........حسابی   آب از لب لوچه شان راه میافتاد . خیلی دوست داشتند به خانه ما بیایندوتلویزیون تماشا کنند.مخصوصا   رفیقم محسن که دو تا خانه بالاتر از ما می نشستندمن همیشه به او غبطه می خوردم وحسودیم میشد ودوست داشتم جای او باشم بابای محسن یک دوچرخه هرکول انگلیسی داشت ودر ترکش خورجینی آویزان که داخلش بهترین چیزهای دنیا را میشد دید.بابای محسن کار پخش روزنامه ها و مجلات را با همین دو چرخه انجام میداد.واقعا محسن این همه مطالب دیدنی و خواندنی در اختیار دارد و من باید پول تو جیبی که برای خرید تنقلات میگرفتم راپس انداز و منتظر شنبه باشم بخاطراین که جلوی محسن کم نیاورم تبلیغ تلویزیون و برنامه هایش را میکردم و هر روز اشتیاق او برای دیدن برنامه های تلویزیون بیشتر می کردم.بالاخره با محسن معامله ای کردیم که عاقبت خوشی نداشت؟قرار شد محسن از مجله ها بیاره من هم ازمامان اجازه گرفتم که محسن بیاید وتلوزیون تماشا بکند. از آنروز محسن یواشکی یکی از مجله‌ها را برای من میاورد و خودش چنان محو تماشای تلوزیون میشد که انگار در این دنیا سیر نمیکند اغلب اوقات برادر کوچکش میامد دنبالش و میگفت:(مامان گفته میکشمت پاشو بیا) دوره بسیار خوبی بود از خواندن روزنامه ها و مجله ها حض و کیف فراوان میبردم ولی یک روز بعداز ظهر که منتظر محسن بودم نیامد!

  فردای ان روز در مدرسه محسن خودش را از من قایم میکرد! به طرفش رفتم.صورتش را از من مخفی میکرد گفتم سلام محسن چطوری؟ چرا نیومدی؟ با من قهری؟ محسن با بغض گفت:(ببین بابام فهمید و دیروز منو کشت) وقتی صورتش را به سمت من چرخاند اثار ضربات محکمی که روی صورتش نقش بسته بود مشخص شد ولی با التماس میگفت:(تو میذاری بازم بیام تلوزیون تماشا کنم؟)

صدای رعد من را به خود میاورد که ای از آن سالها که بسیار میگذرد ولی هنوز ان حس وعلاقه به دکه روزنامه فروشی را در خود دارم ولی دیگر ارزویم نیست که همه انها را داشته باشم و بخوانم.

با نگاهی به انتهای پیاده‌رو کاه‌گلی به سمت خانه ی پدری روانه میشوم.                                                                                       

نویسنده : پرسئوس ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک