روزهای قدیم

بنام تو که هیچ روزی را بدون آن به سر نمی کنم .  

  خیلی قدیما که خیلی هم هنوز دوستش دارم و بوی .نه .عطرکاه گل که روی آن را آب پاشیدن, درفضای قشنگ حیاط مادربزرگ پخش میشد. وقتی ازخواب قیلوله بیدار میشدم وارد حیاط میشدم مادر بزرگم بساط قشنگی درست کرده بود. سماور ذغالی که مثل طلا بود قل قل میجوشید سایه درخت هلو درکنارحوض بزرگی با آن تلمبه که آب را از اب انبار میکشید وخودش را به رخ میکشید. وماهی قرمزهایی درکنار هم زندگی میکردند و درطاقچه های کنار حیاط شمعدانی های خوشگل و قشنگی که رنگ قرمز آن ها رویایی بود . مامان هم بساط کاهو را علم کرده بود با سکنجبین. بعضی از روزهای دیگه هم شبدر با سرکه که حسابی  حال میداد . کف حیاط باآن آجرهای خشتی فرش شده  بود. دیوارهای حیاط همه باکاهگل اندود شده بود . دیوارها سرجایشان بودند ساکن و ما هی قدمیکشیدیم و از آنچه که به آن تعلق داشتیم دور میافتادیم . الان آن قصر رویا هایم به خرابه با دیوارهای بلند چند طبقه بدون کاهگل تبدیل شده و روز بروز آدمیت به آخر خود نزدیک میشود  !                                          

/ 5 نظر / 36 بازدید
میلاد

خیلی خوب بود این متن. خاطراتی که یادگاری‌های مادی‌شون از دست رفته و فقط در ذهن آدم‌ها زنده هستند.

آزاده از کلبه ی ویوارا

چشمان من ندیده رنگ روزهایی را که گفتی مان...حیف! دلم اما در سراچه ی خیالش چه شبدر ها و کاهوهایی که نخورده درورای عطر دل انگیز کاهگل ها!

نوشین

برایم گاهی تعریف کردید..ومن چقدر دلم خواسته آن روزها باشم...راستی چرا دلمان میخواهد آن روزهای شما را...؟!

فیروزه

دوست دارم بوی کاهگل خیس را یادگاری است مانده در ذهنم از غروب تابستان خانه مادر بزرگ که الان نه مادربزرگ هست و نه دیوار کاهگلییش وقتی در حیاط می نشستیم و پدر بزرگ باغچه ها را اب میدادو گاهی اب را به دیوار کاهگلی حیاط میپاشید ومن چقدر زیاد دوست میداشتم بوی خیس کاهگل را....

هدهدهزارساله

نگاه به گذشته اگربا حسرت همراه نباشدزیباست.اعتقاددارم اگر زندگی آبتنی کردن درحوضچه اکنون باشد رایحه لطیف آب درروی آسفالت خشن نیز آدمی رامشعوف می کند